هديه


مدت‌هاست كه يقين دارم نام آدم‌ها اتفاقي نيست. از معصومه براي سُرور،‌ براي دل سُرور . گفته بودم همين ديوانه‌بازي‌هاي زندگي را دوست دارم ؟ .... همين ديوانه بازي‌هايت را دوست دارم زندگي!
پ.ن: نظرات اين پست را مهمان خانه‌ي «مجذور يك بينهايت عجيب» هستيم

مدرسه



درست است كه چشمان روزگار لوچ است،‌اما گاهي كه مي‌رود آلبالو گيلاس بچيند، آدم را اتفاقي متوجه نكات جالبي مي‌كند. مثلاً اينكه خيلي از چيزها،‌شبيه خودشان را در جايي ديگر دارند. مثالش مي‌شود اشكال خودمتشابه: مثل كلم برگ،‌صدف‌هاي حلزوني يا همان طرح معروف روي جلد كتاب رياضيات مقطع راهنمايي (مثلثي كه طبق رابطه‌ي فيثاغورت به روي وتر خود تكرار مي‌شد و مي‌چرخيد و مي‌شكفت!) با استناد به اين خاصيت شايد بتوان ادعا كرد كه حتي در سالن مطالعه‌ي كذايي هم مي‌شود مچ دنياي به اين بزرگي را گرفت. ‌شايد هم دنيا آنقدرها كه ما فكر مي‌كنيم بزرگ نيست!
از قوانين جنگل كه بگذريم،‌ آنجا ـ همان سالن مطالعه را عرض مي‌كنم ـ  هر كس براي خودش فضايي نسبتاً اختصاصي دارد بعضي به طور ثابت، يك عده هم مانند من خانه به دوش‌اند و هر روز از دري سخني مي‌گويند. همين آوارگي به من فرصت مي‌دهد كه اين جزيره‌ي سر در لاك را هر بار از نقطه‌اي تازه ببينم درست مانند اينكه براي تماشاي يك مجسمه يا ساختمان به دورش بگردم و خوب وراندازش كنم. در اين اتراقگاه (با حال و هواي ظاهراً يكسان براي جماعتي كه با هدفي مشترك به آن پناه مي‌برند) تنوعي هست كه شايد در بيرون از ديوارهايش و در جايي ديگر به چشم نيايد. روزمرگي آدم‌ها هم به نوعي از جنس خودشان است انگار. اين را حالا بيشتر مي‌فهمم. نقلش را زياد شنيده‌ايم كه مي‌گويند:«هر كس براي خودش دنيايي دارد». مي‌شود آمد و نشست و خورد و رفت، مي‌شود آمد و ساخت و خورد و لذت برد و آن‌وقت رفت.. مصداقش در اينجا اين است:يكي ميزش را تماماً كاغذ سفيد چسبانده،‌كتاب‌هايش را مرتّب و به ترتيب موضوعي چيده،‌پتو دارد،‌چاي و قهوه و ناشتا هم كنار دستش،‌زيرپايي نرم  و يك جعبه‌ي‌دستمال كاغذي و ... خوب كه دقيق شوي،‌ يكي دو پوستر و چند تكه كاغذ يادداشت را چسبيده به در و ديوار خانه‌اش مي‌بيني مانند: «تلاش تو معمار سعادت توست» يا «برايت دعا مي‌كنم، برايم دعا كن» . همان ميز براي من يا ديگري تنها چهار تكّه تخته است ميخ شده به هم، شايد هم بدقواره و كثيف و پر از خرده‌هاي پاك كن يا خط خطي ديگران كه زحمت تميز كردنش را هم به خودمان نمي‌دهيم. دو قدم آن طرف‌تر يكي «معمار»تر، آن را براي خودش مطلوب مي‌كند،‌مي‌سازد و جان مي‌دهد ‌با حال و هواي خاص خودش، دغدغه‌هايش و حتي شيطنت‌هايش!...
مهم نيست كه اين سر و سامان دادن يا پيدا كردن نقطه‌هاي اميدبخش چقدر حقيقي‌ست و علاج درد گويا بي‌درمان خيلي‌ها و چقدر ِ آن دلخوشي‌ست و زاييده‌ي توهّم؛ هر چه هست، حداقل مي‌تواند مدتي  از يك ميز كوچك هم برايت جايي را بسازد به قد و قواره‌ي يك دنيا.

اين يك پست نيست


خيلي مسخره‌ست، اما گاهي به اين فكر مي‌كردم كه مثلاً اگر جنگ شود يا قحطي بيايد يا چمي‌دانم شير اينترنت خشك شود، ايميل و صفحه ها و عضويت‌هايم يك لنگه پا مي‌مانند! (نه اينكه من آدم حسابي باشم يا يك گيك كله گنده،‌فقط يك كاربر معمولي‌ام با فعاليت‌هاي معمولي‌تر كه خواه ناخواه شده بخشي از زندگي‌ام) البته الان نيازي به خيالپردازي نيست چون با اين هدفمند كردن يارانه‌ها فلاكت عظمي خودش دارد مي‌آيد،‌آن وقت براي زنده بودن هم بايد خداد تومان كفّاره داد چه رسد به پول اينترنت اي.دي.اس.ال. حالا كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم اين احتمالات هم از جنس همان چالش قديمي دوران بچگي‌ بود كه اگر روزي روزگاري اتفاقي بيفتد چه چيزي را نجات مي‌دهي و با خودت از خانه و زندگي مي‌بري.خواهر كوچكم درجا مي‌گفت كيف دفترچه قسط‌هاي پدر را !
 حالا كه از بركات اين ايام، چرخيدن در اينترنت كمتر شده مي‌شود گفت عملاً يك جور مانُور قحطي را تجربه مي‌كنم. البته آن چنان بد هم نيست از آن جهت كه انتها را ميچسباني به صندلي، دو خط درس مي‌خواني. بعد از چند شب مودم را آتش كردم، آمدم ديدم چقدر پيغام و پست جديد تلنبار شده. 70 ايميل نخوانده جدا از فيسبوكي‌هايش كه همانطوري بسته بندي شده شوت مي‌شوند در سطل آشغال،‌102 تا پست جديد (!) تنها از "وبلاگ" هايي كه دنبال مي‌كنم،‌ كامنت‌هاي ياهوپروفايل و وبلاگ و قص علي هذا. راستش را بخواهيد زرد كردم اين همه پست را همين امشب بخوانم، آن هم با اين دك و دماغ سرماخورده و حال و هواي شب امتحاني (فردا راند دوم پارسه!‌).پس فقط رفتم به گوگل داكيومنت ساعات درسي را وارد جدول كردم،‌كامنت‌هاي وبلاگم را در ريدر ديدم. دو تا از ايميل‌ها هم كه جواب بلند بالايي مي‌خواهد و در يكي اكيداً توصيه شده با سلامت عقل و به دور از خلق سگي‌ت جواب بده علامت خوردند براي فردا،‌پس فردا. الغرض خواستم از همينجا به همه‌ بگويم همين روزها برميگردم حضورم را پر رنگ مي كنم. بايد ببخشند دوستاني كه در اين مدت آمدند اينجا اما اثري از من نمي‌بينند در آنجا!...
راستي اين آنفلونزاي خوكي، هيچي كه نداشت ارتقاي سطح دانش عمومي كه داشت ـ هر كس يك پا پزشك شده‌. پيش پايتان رفته بودم اورژانس بيمارستان ( كه هيچ شباهتي به سريال پرستاران و شخصيت مورد علاقه‌ي من "فرانك" ندارد)، يك دگزامتازون ناقابل بنوازم ديدم تا خرخره آدم ايستاده، گمانم شب جمعه‌ها مردم مي‌رفتند قبرستان نه بيمارستان! در آن شلوغي يك بنده خدايي هم يك گوشه افتاده بود و بــَـــد زوزه مي كشيد. آقاي كناري كه خانمش را آورده بود براي تزريقات، خطاب به ما آرام گفت:«اين يارو ازون آنفلونزاهاست!» گفتم:«جداً؟!!! از كجا مي‌دونيد؟» دست به سينه شد،‌چشمانش را تنگ كرد زل زد به طرف كه آن گوشه جان مي‌داد، كنار گوشم گفت:«معلومه ديگه! همه‌ي علائم رو داره: سر درد،‌تب،‌هذيون،‌بدن درد! خودشه، خوكيه!». آخه قربان شكلت، پزشك كه معاينه مي كند و چهار تا آزمايش را بالا پايين مي‌كند هم با سلام و صلوات نسخه مي‌پيچد. تو با تخصص نداشته همينطوري "از راه دور" تشخيص مي‌دهي و اعلام مي‌كني! انگار ايراني جماعت در بابي نظر ندهد مي‌تركد! ... (البته به نظر من هم رنگ آن يارو به صورتي مي‌زد، فقط نمي‌شد پشتش را چك كرد كه دم پيچ‌دار درآورده يا نه)
21.08.88


پ.ن. يك موضوع جالب داشتم براي اين پست اما فرصت نشد بنويسم! همين روزها علم مي كنم.

گونه‌ي نادر


-          ممنون آقا،‌ پياده مي شم. بفرماييد
-          كرايه 200 تومنه خانوم!
-         100 تومنه!  براي اين مسير هميشه همينقدر ميدم.
-          200 تومنه.
-          بفرماييد خب!
+++
-          مرسي آقا نگه داريد. بفرماييد.
-          (غرولندكنان زير لب كه فقط زنجموره وار شنيده مي شود )‌ هه! 100 تومن ؟
-          (بي اختيار) جان ؟!
-          !!!!!!!!!!!!!! ..... برو عزيــــــــزم نمي خواد. همين خوبه. شبت قشنگ
-          ...
+++
-          سر ميدون نگه داريد لطفاً. مرسي. بفرماييد.
-          100 تومني نداريد ؟
-          اين 200 تومنه ديگه. مگه 200 تومن نيست؟ يعني همه 200 ميگيرن.
-          نه خانوم 100 تومنه. 100 تومني داريد بديد،  اگر هم نيست بريد به سلامت.



باورم نمي شود هنوز نسل همچنين آدمهايي در اين مملكت منقرض نشده!

پاهاي من بياييد


اگر چشم‌هايم را ببندم و فقط به صداهايي كه مي‌‌شنوم دقت كنم،‌خودم را ميان ني‌زاري مي بينم مزيّن به سمفوني  جيرجيرك‌ها! اما از آن جايي كه توّهم و تخيّل هم گاهي عاجز است از لاپوشاني حال و هوايي كه مطلوب نيست،‌پس ترجيح مي‌دهم چشمانم را باز كنم و خودم را در جايي كه هستم، ببينم: گوشه‌اي از محوطه‌ي دانشگاه!
سردرد لعنتي،‌امانم را بريده. لامروّت از تخم چشم چپ بيرون مي‌زند،‌ دور سرم مي‌پيچد،‌از زير جمجمه سُر مي‌خورد به طرف پايين،‌گوش سمت راست را مي‌آيد بالا،‌روي پيشاني را طي مي‌كند و صاف فرو مي‌رود در شقيقه‌ي سمت چپ، يك دور شمسي ـ قمري كامل. درين هاگير واگير،‌نور سبز فسفري لامپي كه ورودي مسجد را روحاني مي‌كند،با قدرت هر چه تمام‌تر چشم‌ها را مي‌نوازد،‌ طوري كه هر پرتوي آن مثل مته،‌سرم را سوراخ مي‌كند و من بي‌اختيار هر بار از شانه‌ي راستم مي‌بينمش چشم‌هايم را جمع مي‌كنم. هوا تاريك است ‌نور خفيف سالن مطالعه را كه از پنجره‌هاي مشجّر بيرون مي‌ريزد،‌گدايي مي‌كنم تا دو خطي بنويسم. هوا خوب است،‌لطيف و خنك. صداي به خود لرزيدن برگ‌ها وقتي باد بهشان مي ‌پيچد،‌تن آدم را مور مور مي‌كند. درست به خلاف ظهر كه آفتاب را انگار با چكش در سرم فرو مي‌كردند. بس كه درين محوطه‌ي عريض و طويل بالا و پايين رفتم به دنبال كارهايي كه بايد انجام مي‌شد اما نشد. شب‌هاي اينجا بهتر از روزهاست،‌كسي نيست،‌آرام است و موزيكال مثل همان ني‌زار!
بساطم را پهن كردم يك گوشه اما هيچ حوصله‌ي درس خواندن ندارم. پنج‌شنبه است. لابد مردم شب را كنار آب و علفي سفره‌اي پهن مي‌كنند تا دور هم چهار كلام حرف يا حتي لودگي رد و بدل كنند و چاي بخورند در اين هواي بهاري ِ ما. اما براي من كه سال‌هاست آخر هفته‌هايش فرقي با روزهاي ديگرش ندارد، «تفريح آخر هفته» و لذتي كه «ممكن» است براي آدم داشته باشد پديده‌اي ست غيرقابل هضم. بيشتر به نظرم مي‌آيد «اتلاف وقت» است تا تجديد قوا ! سالن مطالعه بوي تزريقات خانه‌ها را مي‌داد،‌انگار يك پنبه الكل را گرفته باشند زير دماغت.شايد بپرسيد: «اگر مريض نيستي پس چرا بقچه‌ات را نمي‌بندي برنمي‌گردي به خانه؟» ساده است! ديديد گاهي آدم پاي رفتن به خانه را ندارد؟ اصلا پاي رفتن به هيچ جا را ! به قول آن شاعر كتاب‌هاي درسي «پاي راهوار» مي خواهد. اينجا، به ‌جاي كُشتن پشه‌هاي پيك نيك، دارم وقت مي‌كُشم. نمي دانم در اين كشمكش با وقت، ‌من دارم او را مي‌كُشم يا او من را ؟! ساعت تكان نمي‌خورد. طاقت ماندن ندارم،‌پاي رفتن را هم همينطور. ايضاً جز اين كاغذ چكنويس و كمي نور،‌همصحبت ديگري.
پاهايم،‌با من بياييد! دلم بدجوري «اتلاف وقت» مي‌خواهد ...



18:25 - 14.8.88



تصمیم کبری


امروز مطالعات كنكوري من وارد مرحله‌ي تازه‌اي شد: دوباره كارم به قرائت‌خانه كشيد!
 نه فقط براي اينكه اتمسفرش مرا وادار كند مثل يك چيزي درس بخوانم،‌بلكه بيشتر براي فرار از شلوغي. ‌آخرين باري كه دراين قسم فضاها درس خواندم،‌ به دوران پيش دانشگاهي برمي گردد. يك كتابخانه‌ي دو طبقه‌ي فكسني دارد اين شهرداري ما،‌ كه كنج طبقه‌ي همكف و زير آن سقف كوتاهش، يك ميز يك نفره لم داده با بليط دوبل و سوبل ، چون پنجره‌اش صاف رو به دريا باز مي‌شود. حالا حساب كنيد پاييز باشد،‌ هوا هم ابري و نمدار باشد آن وقت شما در آن هواي نيمه روشن صبحگاهي شانه به شانه‌ي اين پنجره درس مي‌خوانيد ـ البته بيشتر چشم‌تان به بيرون است تا به كتاب. ‌7 صبح پشت در بسته كتابخانه بودم، ‌تا قبل از رسيدن ساير مشتاقان، ‌آن ميز را تصاحب كنم و با يك بسته ساقه طلايي ـ كه مي‌گويند تاكنون جان بعضي از هموطنان را گرفته است ـ و يك بطري آب، ‌تا غروب درس بزنم به بدن! حالا بعد از گذشت چهار، پنج سال از آن روزهاي زهرماري،‌ باز هم گذرم به «زندان‌هاي مطالعه‌ي سيخكي» افتاده اما اين بار در دانشكده‌ي ادبيات همين دانشگاه خودمان. تا به حال وصفش را زياد شنيده بودم كه كلاً خيلي بهتر از سالن مطالعه‌ي كتابخانه مركزي‌ست، هم راحت است هم انرژي آور! مي‌ديدم بعضي‌ها تا فراغتي پيدا مي‌كنند مانند كش شلوار،‌ از دست در ميروند تا بيكاري‌هاي بين كلاس‌ها را با مطالعه پر كنند! به يمن اين توفيق اجباري،‌ پاي من هم به اينجا باز شد و كاشف به عمل آوردم جدا از همه‌ي ويژگي‌هاي عمومي اينجا كه فرق زيادي با سالن‌هاي ديگر ندارد، ‌بلكه شلوغ‌تر هم هست،‌ يك ويژگي بالقوه و منحصر به فرد دارد: اين جا مختلط است! در اين اختلاط،‌ بعضي‌ها صندلي‌شان ميخ دارد انگار و يك جورهايي خيلي اتفاقي، ‌با ناهمجنسان دور و بر آشنا از آب درميآيند. از آنجاييكه كه هر چيزي جماعتش ثواب بيشتري دارد، ‌اين عده مدام در حال تردد بين ميزها و تبادل اطلاعات درسي هستند. تازه از آن قشنگ‌تر اين كه بالاي درب ورودي نوشته شده : «سمعي و بصري» حالا سمع و بصرش دقيقا كجايش است بماند! ـ بين دو انگشت سبابه و شستم گاز گاز شود با اين افكارم.
 اما نكته‌ي جالب براي من نحوه‌ي زنبيل گذاشتن در اينجاست! اينطور كه پيداست، رزور كردن ميز به پايان يافتن ساعات هر روز ربطي ندارد يعني شما مي‌توانيد هرچه كتاب داريد بياوريد بگذاريد روي يكي از ميزها ‌و برويد دنبال زندگي‌تان. هر وقت به دلايل نامعلومي هوس درس خواندن داشتيد بياييد و كاملا محق جايتان را از اجنبي پس بگيريد. قانون نانوشته‌اي هست كه مي‌گويد: «اينجا تا اطلاع ثانوي فتح شده، ‌برويد در يك سوراخ ديگر بچپيد». پس من كه الان يك ميز كوچك، ‌چسبيده به ديوار با يك وجب ديدي به خليج پيدا كردم احساس مشكوكي في ما بين كريستف كلمب و ناپلئون بناپارت را به طور همزمان دارم!

+++



چند روزست دارم خودم را سانسور مي كنم، اما اگر اين را نگويم قوز حنجره ميگيرم:
دارد باورم مي‌شود كه مدرك دكتري راستي راستي حلواي خيراتي‌ست! طرف ظاهراً اين همه سال درس خوانده، دكتري گرفته، ‌‌در دانشگاه تدريس كرده، ‌رفته ينگه دنيا را ديده و كرسي گرفته، ‌حالا آمده كتاب مرجع بنويسد،‌ آن هم كتابي كه تمام ورق‌هايش چاپ گلاسه و رنگي‌ست،‌ آن وقت هر صفحه پر از غلط‌‌‌هاي املايي، ‌نگارشي، دستوري و تايپي‌ست! آخر مگر مي‌شود آدم پي.اچ.دي. داشته باشد،‌ اما نداند كه نوشتار را مانند گفتار، با همان «لهجه» و همان جمله بندي‌هايي كه از ذهن تراوش مي‌شوند نمي‌نويسند؟ 550 صفحه كتاب 16000 توماني بنويسي آن وقت هنوز كاربرد: و، راي مفعولي، نقطه،‌ سه نقطه،‌ كاما، ‌غيره، بلكه، لذا و امثالهم را نداني؟ دو سه تا انتشاراتي با هم كتاب را منتشر كنند اما اسم يك ويراستار پاي كار نباشد؟ حالا عكس‌هايي كه سر و ته چاپ شده‌اند و خودشان هم نفهميده‌اند چي را كجا توضيح داده‌اند بماند! متاسفانه تعداد تأليفات و البته ترجمه‌هاي اين چنيني كم نيست چون مدت‌هاست كه چگونگي و كيفيت نشر كتاب جزو مباحث كشك است. ‌با چهار تا دل اي دل گفتن، طرف مي‌شود شاعر و نويسنده و كتاب مي زند با تيراژ 3000، 4000 نسخه.

بگذريم. برگردم سر درسم.
من، اينجا، ‌10:45 دقيقه صبح 9 آبان 88
======================

پ.ن: يكي از معايب مكان‌هاي مختلط اين است كه مجبوري كمي با شخصيت باشي، ‌حتي زماني كه زنبور زرد رنگ مست و ملنگي دارد كنار لپت تلو تلو ميخورد و نمي تواني با جيغ 6 متر بپري هوا ! با خونسردي لبخند ميزنم كه همه فكر كنن خيلي مردم!

هديه داريم، ‌دوسش داريم




يادم است در دوران طفوليت، يكي از بچه هاي فك و فاميل،‌ كه از قضا مثل آن  وقت هاي من تك فرزند بود، هر اسباب بازي يا كفش و لباس تازه اي كه عايدش مي شد تلفن را بر ميداشت و از همانجا بعد از خرج كردن پـُز، ‌به توصيف هديه اش مشغول مي شد، تا آب از لب و لوچه مان راه بيندازد. البته تصورات يك چيز از آب در مي آمد و آن وسيله يك چيز ديگر! آن بنده خدا هم مثل من نه همبازي داشت نه خواهر و برادري، يك تلفن بود و يك شماره ي خانه ي ما. حالا اگر آن واقعه را عُقده فرض كنيم و بنده را عقده اي،‌نتيجه اش مي شود اينكه وقتي من هم هديه اي با ارزش دريافت مي كنم، ‌بايد هرطور شده آن را در چشم ديگران فرو كنم، حتي حالا كه به اندازه ي چي سن دارم !
اينجا  هم مثل همه ي وبلاگها تعدادي خواننده ي خاموش دارد كه بعضي هايشان را مي شناسم. ‌يا به دعوت خودم آمده اند يا از سوراخ سنبه هايي كه اسم وبلاگم را ديده اند به اينجا سرك مي كشند،‌ اما نام و نشاني ازشان نمي بينيد. حالا امروز، ‌از طرف يكي ازين خوانندگان،‌ يادگاري گرفتم. ‌كسي كه فقط خواننده ي خاموش نيست بلكه دوستي ست به قدمت 17 سال. دست نويس نوشته اش را عكس گرفته و ايميل كرده بود. آن را تايپ كردم و بدون دخل و تصرف اينجا گذاشتم. خوب چه كنم كه مثل هر نديد و بديدي،‌ وقتي مورد لطف و توجه قرار بگيرم كيف مي كنم ! اين شما و اين هم نوشته ي مهسا براي حياط خلوت.
+++

از روز اولي كه حياط (حيات) خلوتت رو ديدم (با دعوتي كه بسيار خوشايند بود، البته :-) ) تصميم گرفتم به عنوان هديه يه عكسي كه يادم مي اومد از حياط هاي كوچيك و با صفاي حاج رئيس ] يك عمارت زيبا و قديمي در بافت قديم بندر بوشهر [ گرفته بودم رو بهش هديه كنم. از اين جهت كه شايد اولين چيزي كه توي ذهنم مجسمش كردم (يا شايد خودش نقش بست اون تو) همون حياط كوچيك بود كه يه درخت خشكيده كوچيك هم داشت و خيلي البته غم‌انگيز بود و هم خاطره‌انگيز و انگار بوي زندگي و آسودگي هاش هنوز مي اومد ...
اين عكس ها رو از همون حياطه (يه حياط ديگه علاوه بر اون هم هست) گرفتم. بار اولي كه در اون روزهاي باشور در كلاس استاد مرباغي،‌رفتيم حاج رئيس. حاج رئيسي كه دل شكسته تر از امروز بود. حاج رئيسي كه يه بار ديگه هم خواسته بوديم بريم توش اما نشده بود. مي گفتن كليدش نيست! فقط از دور و بر تونستيم تماشا كنيم...
اما اون روز (كه به خصوص بعد از ديدن اين عكس ها بيشتر مي تونم حسش كنم) دوربين خودم رو (به دليل سنگيني) نياورده بودم .. و اما غير منتظرگي كلاس مرباغي هم به همين سفرهاي كوتاه بود كه گاه و بي گاه مي رفتيم .. يا مي آمدند و گاه هم هيچ كدام... اما باز هم انگار آن روزها و آن كلاس سفري بود براي خود...
اون روز طيبه دوربينش رو آورده بود. فكر كنم اولين بارها بود كه مي آورد دوربينش رو.. و من ذوق زده (بي جنبه!) بي دوربين انگار داشتم از ديدن و عكس نگرفتن مي مردم (بگو حالا چه عكاس حرفه اي هستي انگار :-D ) او با مهرباني دوربينش رو داد .. و حدوداً 20 عكس (يا بيشتر) گرفتم. همين قدر هم نسبت به اين احترام و مهرباني طيبه پر رويي زيادي بود...
اما همان كم، هم اكنون پر از خاطره و رنگ و صداست برايم ... و از هر چيزي با ارزش تر است امروز برايم ... اينها را هم مي دهم تا بگذاري سر جايش. به ميل و سليقه ي خودت از ميانشان انتخاب كن... (هيچ اجباري هم البته نيست هديه را هرجور دوست داري پيش خودت داشته باش ... كه البته بسيار هم ناقابل است)
2 عكس ديگر را هم به اتفاق پيدا كردم. عكس هايي كه هر كدام از حاج رئيس گرفته بوديم را آن روزها ازت گرفته بودم و اين دو را كه ديدم يادم به همزمانيشان آمد.
هرچند الان ديگر آن روزها نيست. حاج رئيس از آن خستگي و مردگي درآمده اما آن درخت سبز و زنده هم ديگر نيست.
اميدوارم اما هميشه ميان سبزي ها باشي و يا سبزها و سبزي ها احاطه ات كنند و اصلاً خودت هم سبز باشي و ..(از الان بگم هيچ ربطي به موج سبز و ... اينا نداره. توبيخ نشم فردا پس فردا :-D )
يك متن را مدتها بود مي خواستم برات بنويسم. يك بار فكر كنم در تابستان ميون نوشته هاي خودم سطوري نوشتم وچند بار هم بعد از ديدن حياط خلوت متن هايي ناقص و نامرتب با زبان فارگليسي (:D) نوشتم كه اصلاً به دلم نچسبيد.
اين اما به نظرم بد نشد... هر چند به قوت قلم شما نيست اما ضغفش را با احساست پر كن ...
(پاك نويس شده از روي تقريباً و عيناً همين متن كه توي دفترچه يادداشتم ابتدا نوشتم منتها كمي خرچنگ تر :D) و البته با خودنويسم كه بعد از مدتها راهش انداختم !!! ] اشاره به تحريكات پست قبلي من باب قلم روان و اشتها آور[







 



==========================

پ.ن: اين جا دارد كم كم جان مي گيرد،‌ حداقل براي من! همين قلقلك هاي زندگي را دوست دارم، همين بي گاه بودنش را، همين ديوانگي هايش را!... ممنون مهسا

بعداً نوشت: به درخواست معصومه يك موزيك هم ميگذاريم! ... چند روز است اين، قطعه يقه را چسبيده.